ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
48
قصص الانبياء ( فارسى )
و من بجز يك خداى را ندانم ، و نخواهم ، به خواندن وى شقى نگردم . چندين مناظره كرد ابرهيم عليه السلم با پدر خويش . قصهء شانزدهم بخشم رفتن ابرهيم از پدر خويش پس ابرهيم برخاست و از ميان ايشان بيرون آمد ، و بكوه رفت ، و هفت سال در ميان كوههاى پارس مىگشت تا آنگاه كه مادرش و پدرش لجاج كرد و گفت فرزند مرا آواره كردى . و پدرش كس فرستاد بطلب او تا باز آوردندش به خانه . سه سال ببود . همچنان هر كجا كه رسيدى آن بتان را مىنكوهيدى تا پدرش بمرد ، و بدست عمّش ماند ، و نام عمّش هازر « 1 » بود و پدر لوط بود . ابرهيم بدل خويش انديشه مىكرد كه چگونه كنم تا بتان را قهر كنم تا اين مردمان بدانند كه اين بتان چيزى نهاند ، و چيزى را نشايند . چنان كه حق تعالى گفت : وَ تَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ . « 2 » الاية . ابرهيم گفت من با بتان شما كيدى كنم از پس آنكه شما از عيد بازگرديد . و ايشان را عيدى بود از سال تا سال « 3 » ديگر ] b 22 [ كه آنجا بدشت بيرون شدندى و چون بازآمدندى آن بتان را تقرّب و عبادت كردندى ، و چيزى بسيار مر آن بتان را ببردندى . و آن اجداد ابرهيم را بودى و كسهاى او را ، و درين وقت آن را عمش داشت هازر .
--> ( 1 ) - در هر دو نسخه . « و هو لوط بن هاران بن تارح ابى اخى ابرهيم عليه السلام » ( ثعلبى 86 ) ( 2 ) - الانبياء 57 ( 3 ) - بسال